
داری از قـصد می زنی یک ریـزبا سر انگشت خود به شیشه ی منقطره قطره نمـک بپاش امـشبروی زخـم دل همیشه ی منتو که در کوچه راه افتادیهـمه جـا غـیر کـربلا بودی!بـا تـوام آی حضرت بـارانظهـر روز دهــم کجا بودی؟ روز آخــر که جنــگ راه افــتاد سایه ی تشنگی به ماه افتاد هر طــرف یک سـراب پیــدا شد چشمهامان بـه اشــتباه افـتاد مهر زهـرا مگر نبودی تـو؟ تـو که با مـــادر آشنا بـودی بـا تـوام آی حضرت بـاران ظهـر روز دهـم کجا بودی؟.......
ادامه مطلب